تبلیغات
SS501 Forever As One Just SS501 Stories - Following The Dream 2
تاریخ : یکشنبه 16 فروردین 1394 | 10:11 ب.ظ | نویسنده : Donya
سلام به همه عیدتون مبارک....خوبین؟؟؟خوشین؟؟؟؟

خب با یه قسمت دیگه از داستان به دنبال آرزو درخدمتتون هستیم...

برین ادامه و نظر فراموش نشه لطفا...



قسمت2:


دخترك با چشمانی مملوء از اشك وارد اتاقش شد و خودش را روی تختی كه 3سال پیش پدرش برایش خریده بود انداخت و نتوانست جلوی اشك هایش را بگیرد و اجازه داد تا اشك هایش مانند رودی روان جاری شوند و گونه های خشكش را سیراب كنند. بعد از مرگ پدرش او و مادر مهربانش سختی زیادی كشیده بودند اما نه به خاطر فقرمالی بلكه به خاطر حرص وطمع بیش از حد انسان هایی كه مانند گرگ گرسنه چشمشان به ثروتی بود كه پدرش برای ان ها گذاشته بود.گریه های مادرش روح او را تمام وجود او را ازار میداد تحمل این همه رنجی كه مادرش میكشید و تهمت هایی كه مانند تیری اتشین بر قلب مادرش اصابت میكرد برایش سخت شده بود. دلش میخواست كه مادرش را از این قفس كهنه و وحشتناك نجات دهد وطعم ازادی و شادی و ارامش را بار دیگر بچشند. سرش را از روی بالشش برداشت و رفت تا وضو بگیرد و نماز بخواند و از خدا بخواهد كه او و مادرش را از این وضعیت نجات دهد و مادرش قبول كند كه با او از اینجا برود.....

ان طرف مادرش هنوزنگاهش به تلویزیون بود اما فكرش درگیر گفته های دخترش بود. با خود گفت:اره حق داره این دختر ولی من چطور پاشم برم یه كشور غریب؟نه پدری دارم نه مادری ونه كس و كاری همه ی اینا هم كه درست باشه اما واقعا سخته چطور خاطرات خوشی كه با حمیدرضا داشتم رو فراموش كنم و از اینجا برم؟ جای جای این كشور برام پر از خاطرست. بعد از مرگ حمید رفتن به بعضی جاهایی كه باهم رفته بودیم من رو اروم میكرد. حالا اگه بریم جای دیگه ای من كجا ارامش پیدا كنم؟ اصلا این دختر كجا میخواد بره؟؟؟؟؟؟؟؟؟   وبا همین افكار او نیز رفت تا وضو بگیرد و نماز بخواند.تنها چیزی كه در تمام این مدت به ان ها ارامش میداد یاد خدا بود.

ارزو بعد از نمازش به سمت قفسه ی كتابش رفت والبوم عكسش را در اورد و ان را نگاه كرد. هنوز تصمیم نگرفته بود كه به كدام كشور بروند.عكس هایی كه مربوط به سفرشان به اسپانیا بود را نگاه كرد كمی فكر كرد وبعد سرش را به طرفین تكان داد و گفت:نه اسپانیا نه.  و به سراغ عكسای سفرشان به امریكا رفت و با دقت نگاهشان كرد و دوباره گفت:نه امریكاهم نه.  و جلوتر رفت و عكس های سفرشان به سئول را نگاه كرد.این سفر به خاطر كار پدرش بود و مدت1سال انجا زندگی كرده بودند.باخود فكر كرد:اره اینجا بهتره تازه مامان هم میتونه قبول كنه چون سال 2010تا2011اونجا زندگی كردیم مامان حتما قبول میكنه.....

تو این افكار بود كه مادرش در اتاقش را باز كرد و وارد اتاق شد.

-:
داری تجدید خاطره میكنی؟  واز بالای سر ارزو نگاهی به عكس ها انداخت.

-:
نه فقط داشتم دنبال یه جا برای زندگی میگشتم.

-:
اها داشت یادم میرفت كه برای چی اومدم اتاقت. وبعد از مكس كوتاهی ادامه داد: راستی عزیزم تو كه اینهمه رو رفتن پافشاری میكنی حالا اصلا كدوم كشور میخوای بری؟

-:
اتفاقا همین چند دقیقه ی پیش فهمیدم كجا بریم.

-:
خب كجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-:
سئول.....

-:
چیییییییییی؟ چی میگی تو دختر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-:
سئول....

-:
خیله خب حالا چرا اونجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-:
اخه قبلا به خاطر كار بابا1سال اونجا زندگی كردیم گفتم حتما اونجا دیگه مشكلی نداریم تازه هنوز اون خونه رو كه اونجا خریدیم وداریم و میتونیم اونجا زندگی كنیم نظرت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد از كمی فكر كردن مادرش گفت:همه ی اینایی كه میگی درست ولی من فعلا نمیتونم باید بیشتر فكر كنم.اگه من برات مهمم پس یكم وقت بهم بده باشه عزیزم؟

-:
باشه مامان ولی یه چیزیو میدونی؟

-:
نه........چی؟؟؟؟؟؟؟؟

-:
اگه به خاطر تو نبود منم نمیخواستم برم و همه ی دوستام و خاطرات خوشم رو بزارم اینجا و برم. اما تحمل سختی كشیدن تو رو ندارم.

مادر با شنیدن این حرف دیگر چیزی نگفت و به سمت در رفت.

-:
راستی بعد از ظهر میرم خونه ی رویا.

-:
باشه برو عزیزم. سلام برسون.  ودر را پشت سرش بست. سرش را بالا گرفت و در حالی كه خداوند را مخاطب قرار داده بود گفت:خدایا من تو این دنیا بعد از تو فقط 2 نفر و دارم كه هم برام مهمن و هم براشون مهمم....  بعد نفسش را با حالت افسوس بیرون داد وادامه داد:خدایا یكیشونو گرفتی ولی تا زمانی كه زنده ام اون یكی كه همه ی زندگیمه و ارزو و امید منه ازم نگیر.  بعد با خودش طوریكه انگار با ارزو صحبت میكند گفت: عزیزم میدونم چقدر ناراحتی میدونم كه از تحقیر شدنم رنج میكشی میدونم همه ی كارات به خاطر منه ولی واقعا نمیتونم نمیتونم ای كاش میتونستی دركم كنی و منظورمو میفهمیدی...... اهی از سر افسوس كشید و گفت: حمید كاشكی هنوز زنده بودی......  وبه سمت اتاقش رفت تا كمی به ذهن خسته اش ارامش دهد.........


ساعت5 ارزو از اتاقش بیرون امد وبه اتاق مادرش رفت. وارد اتاق كه شد مادرش هنوز خواب بود به سمت تخت مادرش رفت و سرش را نوازش كرد و گفت:مامانی؟ مامانی جونم؟ من دارم میرم خونه ی رویا اینا چیزی نمیخوای؟

مادرش چشمانش را باز كرد و رو به دخترش لبخند زد و گفت:نه عزیزم برو چیزی نمیخوام فقط خیلی دیر نكنی باشه؟

-:
چشم مامان جون.  واز روی تخت بلند شد و رو به مادرش با صدایی بچگانه گفت:مامانی بای بای.  و از اتاق بیرون رفت و به طرف جا كفشی رفت و كفش های كتونیش را پوشید و به سمت خانه ی رویا حركت كرد..........

 




طبقه بندی: Following The Dream،