تبلیغات
SS501 Forever As One Just SS501 Stories - Following The Dream 3
تاریخ : دوشنبه 30 شهریور 1394 | 07:09 ب.ظ | نویسنده : Donya
سلام به همه من برگشتم بعد از مدتها.بابت تاخیرم منو ببخشید 

دوستان 

نت نداشتم.اینم از ادامه ی به دنبال آرزو.


برین ادامه و نظر هم فراموش نشهههه....


قسمت3:

در راه خانه ی رویا با خود فكر كرد:رویا بهترین وتنها دوستیه كه تو این سالها داشتم.همیشه به حرفام گوش میكرد و راهنماییم میكرد درست مثل خواهرم.از مهدكودك باهم بودیم و خیلی به هم وابسته.حالا چطور بهش بگم كه قراره برای همیشه از اینجا برم هرچند اگه به خاطر اون عمه ی حریصم كه به حق خودش قانع نیست نبود منم دلم نمیخواست كه برم ولی چیكار كنم ؟؟؟اهای خدا خداجونم چیكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو كه میدونی گرفتن این تصمیم چقدر برای خودم سخت بوده وهست و فقط به خاطر مامانم این تصمیمو گرفتم پس كمكم كن كه بدجوری بهت نیاز دارم...........

بعد از این حرفها كه تمامش در ذهنش بود بغضی راه گلویش رابست اما نمیتوانست در خیابان گریه كند بنابراین همه ی توانش را برای از بین بردن ان بغض به كار گرفت وبا خود گفت:تحمل كن تحمل كن الان نمیشه باشه؟؟؟؟؟؟؟؟ و بعد از چند دقیقه به خانه ی رویا رسید زنگ را زد.چند دقیقه بعد صدای رویا شنیده شد:اااااااا ارزو اومدی؟؟؟؟؟؟؟؟ بیا تو.

به محض باز شدن در بغض ارزو نیز شكسته شد و دخترك شروع به گریه كرد. رویا متوجه شد ارزو هنوز داخل نیامده بنابراین به استقبالش رفت اما با دیدن تنها دوستش كه مانند ابر بهاری اشك میریخت وحشت زده ونگران به سمتش رفت و با نگرانی دستان ارزو را گرفت و گفت:ا.....ا......ارزو....؟؟؟؟؟؟؟ارزو؟؟؟؟؟؟

ارزو كه ازشدت گریه و هق هقش نمیتوانست حرف بزند ساكت ماند و جوابی نداد وفقط و فقط گریه میكرد. رویا این بار بازوهای ارزو را تكان داد و گفت:ارزو ارزو حرف بزن ببینم چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟كسی تو خیابون اذیتت كرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟اتفاقی برای مامانت افتاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بسه دیگه گریه نكن و حرف بزن داری منو میترسونی....

با نیامدنشان و همچنین سرو صدای رویا مادر رویا كه تنها دوست مادر ارزوهم بود به حیات رفت و با دیدن حال وروز ان دو به سمتشان دوید وروبه رویا گفت:چه تونه شما دوتا؟؟؟؟؟؟؟؟الان همسایه ها میان اینجا برین تو ببینم.   وان دورا به سمت در ورودی هل داد.  رویا كه هنوز در شوك رفتار و گریه های دوستش بود با كمك مادرش ارزو را به داخل بردند و روی یكی از مبل های داخل هال نشاندند. بعد مادر رویا به اشپزخانه رفت تا برای ارزو اب قند درست كند.رویا دستمال ها را به ارزو داد و ارزو در حالی كه هق هق میزد اشك هایش را پاك كرد وبعد از خوردن اب قند ارام گرفت و گفت:ببخشید كه ناراحتتون كردم ولی دیگه نتوستم بیشتر از این جلوشو بگیرم.

مادر رویا ارام به پشت ارزو زد وگفت :اشكالی نداره میدونیم چقدر ناراحتی عزیزم ولی چیكار میشه كرد؟؟؟؟؟؟؟

-:
خاله راستش من یه تصمیمی گرفتم كه به مامانم هم گفتم و حالا هم اومدم كه به شما بگم. وبعد رو به رویا كرد و گفت:امیدوارم كه از دستم ناراحت نشی من.....من تصمیم گرفتم كه بریم.....منظورم اینه كه از این كشور بریم....

رویا كه هنوز در شوك بود و به چهره ی مملوء از غم بهترین دوستش خیره شده بود و چیزی نمیگفت. بعد از چند دقیقه مادر رویا سكوت را شكست: ارزو عزیزم درسته كه زندگی گاهی به كام ادما تلخ میشه اما این دلیل نمیشه كه ماها شونه خالی كنیم و ازشون فرار كنیم.عزیزم ما باید با اونا منظورم مشكلاته باید باهاشون مبارزه كنیم تو تا اونجایی كه من میشناسمت دختر قویی بودی پس چرا الان اینجوری شدی؟ چرا اعتماد به نفست رو از دست دادی؟.....

ارزو میان حرف او پرید نگذاشت كه دیگر ادامه دهد و گفت: خاله همه ی حرفاتونو قبول دارم ولی من عوض نشدم من همون ارزوم همون ارزویی كه بابام همیشه بهش افتخار میكرد به خاطر این كه هوای خانوادشو داشت به خاطر این كه همه ی تلاششو میكرد تا پدر و مادرشو خوشحال كنه. من این تصمیمو فقط به خاطر حفاظت از مامانم گرفتم....یه كم فكر كنین شما كه اون عمه ی خبیثمو میشناسین میدونین كه میتونه هر كاری بكنه اگه بگه اگه یه وقت بگه مامانم وصیت نامه ی بابامو دستكاری كرده اگه مامانمو ببرن زندان یا هر چیز دیگه ای من چیكار كنم؟؟؟؟؟ چطوری زندگی كنم؟؟؟؟؟ همه چیزمو ازدست میدم میفهمین؟؟؟؟؟؟؟؟ من هنوزم قویم ولی میترسم كه مادرمو هم از دست بدم.من میدونم كه باید مبارزه كرد ولی گاهی هم باید عقب نشینی كرد تا بتونیم نقشه ی بهتری بكشیم........ وبعد دوباره گریه اش گرفت و شروع به گریه كرد. رویا فقط دستانش را روی شانه های لرزان ارزو گذاشت و ان ها را نوازش كرد و با اشك هایی كه گونه هایش را خیس كرده بود همراه دوستش ارام و بی صدا گریه میكرد......

مادر رویا بعد از چند دقیقه گفت:بابات مطمئنا هنوزم بهت افتخار میكنه. ولی عجله نكن باشه؟؟؟؟؟؟؟ یكم به مامانت وقت بده حالا هم گریه بسه اگه یكم دیگه گریه كنین اونقدر قلقلكتون میدم تا حالتون جا بیاد.     بعد از این حرف رویا و ارزو كمی خندیدند و دست از گریه كردن برداشتند و به طرف اتاق رویا رفتند.

-:
میگم اگه مامانت قبول كنه میرین دیگه نه؟؟؟؟

-:
اره میریم حتما میریم. ولی یه چیزیو میدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-:
نه چی؟؟؟؟؟؟؟؟

-:
اگه به خاطر مامانم نبود من خودمم نمی خواستم كه از اینجا بریم چون اینجا خاطرات خوبی با بابام و مامانم و بهترین دوستم و خونوادش دارم و حاضر نیستم اونا رو به هیچ قیمتی از دست بدم ولی نمیتونم عذاب كشیدن مامانمو بیشتر از این ببینم میفهمی؟

-:
اره میفهمم تو بهترین دوستمی وفقط من میتونم دركت كنم عزیزم اگه رفتی منو فراموش نكنی من هرروز بهت زنگ میزنم اگه منو یادت بره خودم میام سئول و میكشمت فهمیدی؟

-:
باشه بابا من كه هنوز نرفتم چرا تهدید میكنی اخه گلم؟؟؟؟؟؟ ممنون كه دركم میكنی مگه میشه تو رو فراموش كنم تازه اگه تو زنگ نزنی من خودم هر روز زنگ میزنم.......




طبقه بندی: Following The Dream،