تبلیغات
SS501 Forever As One Just SS501 Stories - ROMEO 1
تاریخ : چهارشنبه 24 دی 1393 | 05:42 ب.ظ | نویسنده : Donya
سلام دوستان با اولین قسمت از داستانم اومدم.

توضیحی نمیدم خودتون برین ادامه مطلب و نظر فراموش نشه لطفااااااااااااااا....

راستی نظرتون راجع به پوستر چیه؟؟؟؟ کار خودمه....

http://8pic.ir/images/ofimbaxatz90ny004ga3.jpg

سال2014:

 

درحالیکه سخت در حال کار کردن روی پروژه ی جدیدمون بودم هیونگ جون با یه لیوان قهوه به سمتم اومد:اینم یه قهوه ی داغ واسه هانای پرکار.بفرمایین.   ولیوانو به سمت من گرفت،منم لیوانو گرفتم:کوماوووو سونبه.

-:اااااااااااااا هانایا بازم که منو سونبه صدا زدی.مگه ما از دوران دبیرستان باهم دوست نیستیم هاااااا؟؟؟؟؟

-:سونبه اینا چیه که میگی؟ من باید تو رو سونبه صدا کنم مثلا تو مدیر کلی و من معاون مدیر کل این شرکت باید یه فرقی باشه یا نه؟ در ضمن چند بار بهت بگم من نمیتونم جلوی بقیه ی کارمندا بهت بگم اوپا.خودتم خوب میدونی من اصولا از این واژه متنفرم و خوشم نمیاد کسی رو هم باهاش صدا کنم.روشن شد سونبه؟؟؟؟؟

-:ای بابا باشه تسلیم هاناشی.حالا به کجا رسیدی؟؟؟؟؟

-:خوبه فعلا که خوب داره پیش میره.تو چی؟؟؟؟

-:اره من و بقیه هم داریم سخت تلاش میکنیم،اگه این کنفرانس رو ببریم با همه ی بچه ها دست جمعی باید بریم یه تعطیلات وحسابی خوش بگذرونیم.نظرت چیه؟؟؟؟؟

-:اره موافقم تو ابن مدت من یکی که خیلی خسته شدم واقعا به یکم هوای تازه نیاز دارم. میگم سونبه چطوره بریم یه کمپ جنگلی نظرت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

-:هممممممم.......خب اره خوبه بد فکری هم نیست.به بقیه میگم اینجوری خوشحال میشن و انگیزشون برای کار بیشتر میشه.من برم تا تو هم به کارت برسی.

-:اره خوبه بهشون بگو.ممنون سونبه.

هیونگ جون از دفترم خارج شد و بعد از چند دقیقه صدای جیغ و هورای بچه ها رو شنیدم انگار که خیلی خوشحال شدن.لبخندی زدم و یه جورعه ی دیگه از قهوه نوشیدم و دوباره به کارم ادامه دادم.

.................

چند ماه رو این پروژه کار کرده بودیم و حالا داشت تموم میشد و میخواستیم تو کنفرانسی که این ماه برگزار میشد شرکت کنیم و حالا کارمونو تموم کرده بودیم. درحالی که داشتم یه نگاه گذری به کار تکمیل شدمون مینداختم به هیونگ جون گفتم:سونبه تا اخر این هفته فرصت ثبت نام تو این کنفرانس ست نباید از دستش بدیم همین امروز برو اسم شرکتمونو بده و ثبت نام کن.

-:اره حواسم هست اتفاقا خودمم میخواستم امروز ثبت نام کنم.نگران نباش خانم معاون. ولبخندی زدو به اتاق خودش رفت تا کارای ثبت نام رو انجام بده. هم از حرف اخرهیونگ جون خندم گرفت و هم با خودم تکرارش کردم:خانم معاون.

ساعت حدودای 12 ظهر بود که از بقیه خداحافظی کردم و به خونه برگشتم.وقتی وارد خونه شدم خودمو رو مبل رها کردم ونفسی از روی اسودگی کشیدم نمیدونستم چرا ولی یه حسی بهم میگفت که "حتما میبریم" خودمو جمع و جور کردم و به اتاقم رفتم و حولمو برداشتم و به حمام رفتم.نیم ساعت بعد از حمام بیرون اومدم و به اشپزخونه رفتم و از اونجایی که گشنه بودم یه بسته نودل در اوردم و درست کردم و جلوی تلویزیون نشستم و شروع به خوردن کردم.داشتم نودل میخوردم که چشمم به قاب عکس روی دیوار افتاد.عکس خودم در کنار مامان و بابا و برادرم.با دیدنش ناخوداگاه اشکی از چشمام پایین اومدو شروع کردم به صحبت کردن با اون عکس:میبینی مامان اگه الان زنده بودی یه غذای خوشمزه درست میکردی و همه با هم میخوردیمش و از اینکه یه خونواده ی شاد داریم کلی ذوق میکردیم و خوشحال بودیم.ای کاش اون اتیش سوزی پیش نمیومد و شماها الان زنده بودین ای کاش اوپا هم اینجا بود،فقط به خاطر اونه که از واژه ی اوپا متنفر شدم. واهی از روی ناراحتی کشیدم و به ظرف غذام نگاه کردم و دوباره شروع به خوردن کردم.ساعت 4 بعد از ظهر بود که تصمیم گرفتم برم خرید و وسایل مورد نیاز برای رفتن به کمپ رو بخرم.اخه چه میبردیم چه میباختیم به این سفر احتیاج داشتم تا کمی حالم بهتربشه.

...........................

روز موعود فرارسید و ما هم در محل برگزاریه  کنفرانس منتظر برگزاریه مراسم بودیم. داشتم از استرس میمردم و بازوی هیونگ جونو اونقدر محکم گرفته بودم که هیونگ جون یواش که کسی نشنوه گفت:هانایا میدونی داری بازومو میکنی؟؟؟بدجوری دستم درد گرفته.

وقتی متوجه شدم هیونگ جون چی میگه دستمو شل کردم و ازش عذرخواهی کردم.بعد از نیم ساعت اسم شرکتمونو تو میکروفن صدا کردند"DSS Architecture Company"

با شنیدن اسم شرکت استرس خاصی سراغم اومد به طوری که حتی هیونگ جون هم متوجهش شده بود،به سمتم برگشت و دستمو محکم فشرد و سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت:هی آروم باش دختر آروم...ما موفق میشیم من مطمئنم.... و با هم به سمت سن رفتیم و پشت سیستم قرار گرفتم و هیونگ جون هم خیلی با اعتماد به نفس شروع به توضیح پروژه کرد و بعد از تموم شدن کارمون به جایگاهمون برگشتیم و منتظر شدیم تا برنده اعلام بشه.قلبم به شدت تو سینم میتپید و هر ان ممکن بود که از جاش کنده بشه تا اینکه نوبت به اعلام نتیجه و برنده ی این مراسم رسید و من دستام از شدت استرس عرق کرده بودن.مدتی گذشت تا بالاخره اسم برنده اعلام شد شرکت "DSS Architecture Company"......تبریک میگیم بهشون...خواهش میکنیم به جایگاه بیاین.....

با شنیدن اسم شرکتمون به عنوان برنده ی این مراسم اونقدر از خودبی خود شدم که دلم میخواست جیغ بکشم ولی خودمو کنترل کردم و با هیونگ جون به سمت جایگاه رفتیم و جایزه رو گرفتیم و دوربین ها هم این پیروزیمونو ضبط میکردن.بعد از مراسم یه راس به خونه ی هیونگ جون رفتیم و با بچه ها کلی جشن گرفتیم وشادی کردیم اون روز بهترین روز زندگیمون بود چون نتیجه ماه ها تلاش سختمونو گرفتیم.........

ساعت 12 شب بود و من به خونه رسیدم و اونقدر خسته بودم که سریع به اتاقم رفتم و لباسام رو عوض کردم و خودمو رو تخت انداختم و به خواب عمیقی رفتم......

روز بعد ساعت11ظهر از خواب بیدار شدم، تصمیم گرفته بودیم امروز رو اسراحت کنیم و نریم شرکت.به سختی خودمو راضی کردم که از تخت بیام بیرون .هرطور که بود بلند شدم و به حمام رفتم تا دوش اب سرد بگیرم تا خواب هم از سرم بپره.بعد از اینکه موهامو خشک کردم به سمت اشپزخونه رفتم تا چیزی درست کنم و بخورم.مشغول خوردن غذام بودم که موبایلم زنگ خورد.جواب دادم:آآآآآآآ هیونگ جونااااااااا....انیونگ.......کنچاناااااااااا؟؟؟؟؟؟

-:اُ کنچاناااااااا.نون؟؟؟؟؟؟

-:نهههههههههههههه......نانن کنچانایوووووووو...........

-:زنگ زدم که بگم یادت نره امشب بیای خونم؟؟؟؟؟؟قرارمونو که یادت هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-:اره یادمه جوناااا امشب میخوایم برنامه بریزیم برای سفرمون.

-:افرین دختر باهوشششششششش......پس منتظرتم.مراقب خودت باش.

-:نههههههههههه نودووووووووو.

وگوشیو قطع کردم.لبخند گشادی به روی صورتم نقش بست و اونقدر ذوق زده بودم که یه جیغ کوچیکی کشیدم و به هوا پریدم.بالاخره داشتم به ارزوم میرسیدم.....




طبقه بندی: ROMEO،