تبلیغات
SS501 Forever As One Just SS501 Stories - Following The Dream 1
تاریخ : سه شنبه 30 دی 1393 | 09:38 ب.ظ | نویسنده : Donya
خب با اولین قسمت از یکی دیگه از داستانام اومدم که اسمش هست به دنبال آرزو.امیدوارم

خوشتون بیاد و نظرا بالا باشه تا زود زود بزارمش.

خب نظرتون راجع به پوستر چیه؟؟؟؟کاره خودمه....

برین ادامه و نظر یادتون نرهههههههههههههه.....

پ.ن:نظرای رومئو کم بودااااااااا......


http://8pic.ir/images/zw51yg2nqvkplkay27fd.jpg

قسمت اول:


-:
سلام من اومدم.... مامان نگین خونه ای؟

چند ثانیه گذشت اما جوابی نشنید. وارد هال شد و اطراف را نگاه كرد اما خبری از مادرش نبود نه در اشپزخانه بود و نه در هال.دل شوره ی بدی به سراغش امد و به سمت اتاق مادرش رفت و در را با شدت باز كرد و با دیدن مادرش هم ارام شد و هم عصبانی.با لحن تندی رو به مادرش كه درحال نگاه كردن به عكس پدرش بود و اشك میریخت گفت:مامان چرا جواب نمیدی نمیگی من از نگرانی میمیرم؟؟؟؟ بازم كه داری عكس بابا رو نگاه میكنی و گریه میكنی.دیگه بس نیست این همه اشك ریختن برای كسی كه رفته و ما رو با این همه ادم حریص تنها گذاشته بس نیست؟؟؟؟
 
وبعد از مكس كوتاهی و با لحن ملایمتری و درحالی كه به سمت مادرش میرفت و شانه هایش را نوازش میكرد گفت:مامانم خواهش میكنم التماست میكنم به خاطر من دیگه گریه نكن باشه؟؟؟؟؟؟

مادر كه حالا كمی ارام تر شده بود اشك هایش را پاك كرد و دستان ظریف دختر19ساله اش را نوازش كرد و بلند شد و رو به دخترش گفت:سلام ارزوی قشنگم خوبی؟ببخشید كه دوباره گریه كردم و ناراحتت كردم ولی دست خودم نیست تازه بابات كه نمیدونست اینجوری میشه و مرگ هم دست خداست تو كه خودت بهتر میدونی.حالا بگو ببینم كلاس امروزت چطور بود؟ امروز چیا یاد گرفتی؟

-:
امونییییییییییییی ویگوره؟؟؟؟؟؟؟؟(مامان چت شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟)  وبعد با خنده ادامه داد:كلاس امروز خیلی خوب بود ولی خیلی خستم میرم یه دوش بگیرم.

و به سمت در اتاق حركت كرد و برگشت و روبه مادرش گفت:راستی ناهار چی داریم؟گشنمههههههههه خیلی.

-:
ناهار ماكارونی داریم.حالا برو سریع تر یه دوش بگیر و بیا تا منم میزو میچینم.   بعد ازشنیدن گفته های مادرش به سمت اتاقش رفت تا لباس هایش را بردارد و به حمام برود.

 
نیم ساعت بعد با موهای خیس در استانه ی اشپزخانه ظاهر شد وبه مادرش كه درحال ریختن ابلیمو در سالاد بود گفت:من اومدم... ناهار امادست؟؟؟.... خیلی گشنمه مامان جونم....

مادرش سرش را بالا اورد و با دیدن دخترش كه با موهای خیسش داشت با او حرف میزد گفت:وااااااااایییییییی......... این چه وضعشه.... برو موهاتو خشك كن....

اما ارزو بی توجه به واكنش مادرش به سمت میز حركت كرد و روی صندلی نشست.

-:
یا موهاتو خشك میكنی یا از غذا خبری نیست فهمیدی؟؟؟؟

-:
واااااااایییییییی مامان بیخیال. چیزیم نمیشه گشنمه افرین افرین بزار غذا بخورم بعد میرم موهامو خشك میكنم....  و یه نگاه مظلومانه به مادرش كرد اما مادر با تاكید بیشتری گفت:ارزو اشتیاق به تو گفتم برو و موهاتو خشك كن همین الان... و با عصبانیت به دخترش كه مظلوم وار نگاهش میكرد نگاه كرد. ارزو كه متوجه شد نگاهش تاثیری ندارد گفت:باشه بابا باشه.....تسلیم....تسلیم..... الان میرم....   و از جایش بلند شد.

-:
افرین حالا شدی دختر خوب مامان.

بعد از چند دقیقه ارزو دوباره به اشپزخانه امد و شروع به ناهار خوردن كرد.

-:
یواش تر بخور مگه گذاشتن دنبالت؟؟؟؟؟ یعنی اینقدر گشنت بود؟؟؟؟؟؟؟

-:
نمیتونم یواش بخورم اخه هم خوش مزست و هم خیلییییییییییییییییی گشنمههههههههههه.

ناهار تمام شد و ارزو ظرف ها را شست و به همراه مادرش مشغول تماشای تلویزیون شدند. هنوز خیلی از ارامش و شادی كه بینشان بود نگذشته بود كه ارزو شروع به صحبت كردن كرد:مامان من یه تصمیمی گرفتم و میخوام تو هم قبولش كنی....

-:
خب بستگی داره چی باشه....

-:
مامان من دیگه نمیتونم.... نمیتونم اینجا بمونم.....من می خوام كه از این كشور بریم...

-:
چییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟ چی میگی تو دختر؟؟؟؟؟؟؟؟ حالت خوبه؟؟؟؟؟
   
-:
اره حالم خوبه خوبه وخیلی وقته كه دارم روش فكر میكنم میخوام از اینجا بریم......

 -:
اما.... نمیشه اینجوری نمیشه.... چطور تونستی خودت تنهایی فكر كنی؟؟؟؟؟؟ درضمن حالا چرا میخوای از این كشور بریم میتونیم از این شهر بریم؟؟؟؟؟

-:
نه نمیشه خودتم خوب میدونی نمیشه مامان...... حالا هم روش فكر كن.    وبعد ازگفتن این حرف به اتاقش رفت.....




طبقه بندی: Following The Dream،