تبلیغات
SS501 Forever As One Just SS501 Stories - ROMEO 2
تاریخ : یکشنبه 3 اسفند 1393 | 12:44 ق.ظ | نویسنده : Donya
خب سلام به همه من اومدم با قسمت دوم از داستان رومئوی عزیزم....برین ادامه و نظر هم

فراموش نشه....

پ.ن:این قسمت رو به هاجین و زهرای عزیزم تقدیم میکنم که همیشه با نظراتشون منو خوشحال

میکنن و بهم انرژی میدن....


http://8pic.ir/images/ofimbaxatz90ny004ga3.jpg

.......................................

سال2010:

روی درخت منتظرم تا حیوونی رو گیربندازم و ازش برای سه وعده غذام استفاده کنم.چند دقیقه ای گذشت که صدای خش خش برگها توجهمو جلب کرد.منتظر بودم که یه حیوون رو ببینم اما با کمال تعجب یه ادم رو دیدم که داره تلو تلو میخوره و هیچ لباسی هم تنش نیست و بعد از چند دقیقه روی زمین افتاد. باید ولش کنم چون حتما از اهالیه دهکده ی بیرون از جنگله. از درخت پایین اومدم و از کنارش رد شدم تا به جای دیگه ای برای پیدا کردن شکار برم که یه چیزی از اون منو متوقف کرد دیدم بازوش زخمیه و داره ازش خون میره.به نظر نمیومد از اهالیه این دهکده باشه.یه حسی بهم میگفت که باید نجاتش بدم.بعد از نگاه کردن بهش بلندش کردم و به سمت خونم بردمش.اونو روی تخت چوبی که درست کرده بودم انداختم و داروهای گیاهیمو هم اوردم تا زخمشو ببندم چون زخمش عمیق نبود ترجیح دادم از جادوم استفاده نکنم و جلوی خونریزیه بیشتر رو با همین داروها  بگیرم. ولی خون زیادی از دست داده بود و بیحال بود و نمیتونست حتی چشماشو باز کنه.

-:خیله خب بالاخره تموم شد،بهتره برم یه چیزی پیدا کنم وگرنه هردومون از گرسنگی میمیریم پسر،من نمیدونم تو کی هستی ولی اگه یه دفع بفهمم از اهالیه اون دهکده ی نکبتی هستی خودم میکشمت،حالا استراحت کن تا من برگردم...

........................

2014:


به خونه ی هیونگ جون رسیدم و زنگ رو زدم و صدای خندون و همیشه شادش رو از تو ایفون شنیدم:اوووووووووو ببین کی اینجاست....بدو بیا تووووووووو...   و در باز شد و با شادی وارد حیاط خونه ی هیونگ جون شدم و بعد هم به طرف ساختمون اصلی رفتم و وارد هال شدم و با شادی گفتم:هیونگ جوناااااااااااااا من اومدم......  و به سمت مبل رفتم و خودمو روش انداختم و منتظر هیونگ جون شدم.چند دقیقه ای گذشت ولی خبری ازش نشد، دوباره صداش زدم:یااااااااااا جوناااااااااااااا اُدیلگایُ؟؟؟؟؟؟؟کنچانایووووو؟؟؟؟؟

اما جوابی نشنیدم،ازجام بلند شدم تا برم ببینم که این پسر شیطون کجاست.اولین قدم رو برداشتم اما با دیدنش خشکم زد و نمیتونستم حتی از جام تکون بخورم ناخودآگاه اشک تو چشام جمع شد و قطره ای اشک از چشام پایین اومد اما حتی نمیتونستم دستمو تکون بدم تا اشکامو پاک کنم تا اینکه متوجه شدم تو بغلشم،تو بغل برادری که4سال بود ازش خبری نداشتم،برادری که با تمام وجودم دوسش داشتم اما اون منو مقصر مرگ پدر و مادرمون میدونست و بدون اینکه به من چیزی بگه گذاشت رفت و منو تنها گذاشت.اما حالا من تو آغوش گرم و مهربون همون برادر بودم،همون برادری که از بچگی مراقبم بود،اره خواب نبود واقعیت بود،واقعیت محض،تمام نیرومو تو دستام جمع کردم و اونو از خودم جدا کردم و با صدایی که به آسمونا هم میرسید سرش فریاد کشیدم:یاااااااااااااااااااا هو یونگ سنگ تو چطور تونستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟برا چی برگشتی؟؟؟؟؟؟تو که این همه وقت نبودی چرا الان برگشتی هاااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چراااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا برات مهم بود؟؟؟،من،تنها خواهرت تو این 4سال چی کشیدم؟؟؟؟؟؟؟ چطور زندگی کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میدونی اگه هیونگ جون نبود معلوم نبود من الان چه زندگی داشتم؟؟؟؟؟؟؟ اخه چرااااا؟؟؟؟؟؟؟ مگه من خواستم اونا بمیرن هاااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میدونی بعد از مرگشون و بعد از حرفای تو و رفتن ناگهانیت چقدر افسرده شدم و به زور قرص و داروهای آرامبخش سرپا بودم؟؟؟؟؟؟؟ اصلا میدونی چیه هیونگ جون برادر منه نه تو،تو این مدت اون مثل یه برادر دلسوز و یه خونواده بود واسم و جای خالیه تورو برام پر کرد و ازم حمایت کرد و باهم به اینجا رسیدیم.....

یونگ سنگ با ناراحتی و اشکی که تو چشماش جمع شده بود بهم نگاه میکرد و هیچی نمیگفت.هیونگ جون هم با شنیدن سروصداهای من به طبقه ی پایین اومد و وقتی ما رو تو اون وضعیت دید به سمتم اومد و منو نشوند رو مبل و گفت:هی هانا،هانایا چت شده تو هااااااا؟؟؟؟؟؟مگه تو دلت نمیخواست که یونگی برگرده و دوباره یه خونواده شین هاااا؟؟؟؟؟؟؟ببین حالا اون اینجاست اونوقت تو داری سرش داد میکشی؟؟؟؟؟؟

از شدت عصبانیت و ناراحتی که داشت درونمو میسوزوند سرم پایین بود ودستام رو مشت کردم و هیچی نمیگفتم.چند دقیقه ای بینمون سکوت برقرار شد.هیونگ جون با نگاهی منتظر بهم خیره شده بود و یونگ سنگ هم ساکت بود وسرشو پایین انداخته بود و پوست کنار ناخنش رو میکند.بعد از چند دقیقه یونگ سنگ سکوت رو شکست:هر چه قدر میخوای سرم داد بکش،حق داری. مکث کوتاهی میکنه و بعد ادامه میده:من احمق بودم،خودخواه بودم،یه بی فکر به تمام معنا و فقط دنبال یه مقصر میگشتم تا کمی از دردمو تسکین بدم و با خودخواهی تمام تو رو سرزنش کردم به خاطر اتفاقی که تقصیر هیچکس نبود،تو رو ترک کردم و تنهات گذاشتم در صورتی که باید پیشت میموندم و ازت محافظت و حمایتت میکردم.تو این مدت من آمریکا بودم و تا به خودم اومدم دیدم 4سال که تورو تنها رها کردمو اومدم اینجا.تازه وقتی به گذشته فکر میکردم متوجه شدم که کارم چقدر اشتباه بوده و تصمیم گرفتم برگردم و این همه سال رو جبران کنم.هانا خواهر کوچولوی خودم اگه منو نبخشی بهت حق میدم ولی هرکاری میکنم تا منو ببخشی،خواهش میکنم.

بعد از گفتن حرفاش زانو زد و سرشو پایین انداخت و من متوجه شدم که اشکاش داشتن سرازیر میشدن و اون سعی در پنهون کردنشون داشت.

هیونگ جون با تعجب به یونگ سنگ نگاه کرد و گفت:هی هیونگ چیکار میکنی؟؟؟؟؟!!!!!بلند شو..... و به سمت یونگ سنگ رفت و سعی کرد که اونو از رو زانوهاش بلند کنه اما یونگ سنگ مقاومت کرد و نذاشت.نمیدونستم چیکار کنم،شوکه شده بودم،باورم نمیشد این همون یونگ سنگ 4سال پیش باشه که اون حرفا رو بهم زد و حالا داره جلوم زانو میزنه و ازم طلب بخشش میکنه.باورش برام سخت بود اما از اون جایی که دلم خیلی واسش تنگ شده بود و تمام این مدت انتظار دیدنشو میکشیدم و دلم میخواست برگرده عصبانیت و ناراحتی رو کنار گذاشتم و به سمتش رفتم و رو به روش رو زانوهام نشستم و اونو در آغوش گرفتم و گفتم:وقتی بهم گفتی خواهر کوچولوی خودم انگار دنیا رو بهم دادن و به خاطر دوباره شنیدنش و به خاطر این همه سال دل تنگی و غم و مهم تر از اینا به خاطر اینکه دوست دارم باید بگم که بخشیدمت اوپا.... یونگ سنگ از شدت خوشحالی منو محکم بغل کرد و با صدایی که شادی و رضایت درش موج میزد گفت:خیلییییییییییی خیلی ازت ممنونمممممم خواهر کوچولوی خودم،دوست دارم و قول میدم تا وقتی زنده ام مراقبت باشم و هیچوقت تنهات نمیزارم.   منو از خودش جدا کرد و پیشونیمو بوسید.

هیونگ جون هم که خیلی خوشحال شده بود با شادی هردوی ما رو بغل کرد و گفت:باید یه جشن حسابی بگیریم.چطوره؟؟؟؟؟من یکی که خیلی خوشحالم موافقین که یکم نوشیدنی و پیتزا بخوریم؟؟؟؟؟؟؟

من و یونگ سنگ موافقت کردیم و تا آخر شب با هم خوش بودیم و خندیدیم تا اینکه اونقدر خسته شدیم که همونجا رو مبلا خوابمون برد......




طبقه بندی: ROMEO،